سال های دور از خانه و خاطراتش

هر گاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن ، زیرا یا تو را از پشت میگیرد یا به تو پرواز را می آموزد.

تصمیم جدید
نویسنده : - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
شب آرزوها
نویسنده : - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
 

 

سلام دوستای خوبمCheerleaderخوبین؟ خوشین؟ دنیا بر وفق مرادتون هست؟

من هم خوبم و مشغول زندگانی .... نمی دونم چرا هر روز می یام این صفحه رو باز می کنم اما حرفم نمیاد که نمیاد، خیلی چیزا هست که دوست دارم بنویسم که برام به یاد موندنی باشه اما حسش رو ندارم... نمی دونم چرا؟؟

امشب شب آرزوهاست می دونید که؟ چند روز پیش یه دفعه یادم افتاد که امشب یه دعای حسابی بکنم و یه ذره با خدا خلوت کنم تا بلکه ....

وای که دلم انقده چیزا می خواد که حد و اندازه نداره یه وقتایی می گم خدایا بنده ی پرتوقعی داری اما بازم هوامو داشته باشیااااا.

دلم می خواد امشب یه حال خوب پیدا کنم و یه جورایی دلم و خالی کنم و سبک بشم. یه لیست بلند بالا هم دارم که از خدا بخوام با کلی جزئیات.

دوست جونا امشب من و یادتون باشه هاااا


 
 
بازززززززززززززی
نویسنده : - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوستان.خوبین؟ خوشین؟

قرار بود یه بازی راه بندازم ولی هیچ پیشنهادی نرسید.

منم کلی فکر کردم تا این بازی به ذهنم رسید فقط امیدوارم که تکراری نباشه...

خوب چند تا سئواله که هرکی دوست داشت بسطش بده

1- 5 سال پیش این موقع کجا بودید؟ چی کار می کردید؟

2- فکر می کنید 5 سال دیگه این موقبع کجا هستید و چی کار می کنید؟ چه وضعیتی دارید؟

3- 10 سال بعد این موقع رو چطور تصور می کنید؟

4- 20 سال بعد رو چطوری می بینید؟

این سئوالا برای اینه که آرزوهامون رو یادآوری کنیم و اینکه فکر کردن راجع به یک خواسته باعث تحقق اون می شه و چه بهتر که این خواسته یک انرژی مثبت همراهش باشه و مهمتر اینکه یک خواسته مثبت و همراه با پیشرفت باشه.

حالا از خودم شروع می کنم:

1- من 5 سال پیش این موقع یعنی سال 84 بعد از یکی دوسال جستجوی برای یه کار خوب،

2 ماه بود شروع به کار کرده بودم و کارم هم خیلی خوب بود و هم خیلی محیطش رو دوست داشتم.

2- 5 سال دیگه این موقع درسم رو تموم کردم. (چون اینجا می خوام برن دانشگاه) و کار خوبی هم دارم. فکر می کنم زندگی مشترکم خیلی خیلی بهتر از الان هست منظورم رابطه مون (چون یه آرامش نسبی توی زندگیمون حاکم شدههههه اونموقع). امیدوارم در کنار خانواده ام باشم. شاید  بازم شاید 5 سال دیگه یه کوچولوی لپوووو هم داشته باشمچشمک دیگه اینکه چند تا جوون دیگه خوشگل و خوش تیپ و تحصیلکرده و خلاصه همه چی تمومفرشته به جوونامون اضافه شدن.

3- وااااااای 10 سال دیگه من یه خانم 38 ساله هستم (خودم هم از این رقم یه جوری می شم) فکر می کنم دغدغه هام خیلی خیلی بیشتر از الانه. اما باز هم دوست دارم از الان خیلی آرامشم بیشتر باشه. چون الان انواع و اقسام فکرها تو سرم میاد و میچرخه.

4- یعنی از تصور 10 سال و 20 سال دیگه خودمقهر اما می گمگریه20 سال دیگه من تو دهه ی پنجم زندگیم هستم و شاید وقتای بیشتری در کنار همسر باشم برای تفریحات دو نفره..... همش دلم می خواد برای مامان و بابام هم از این تفریحات برنامه ریزی کنم (هم الان هم اون موقع) اون کوچولوی تپل الان دیگه بزرگ شده و مشغول کارای خودشه.

دیگه همیناسترس

منم دوستای عزیزی که اینجا رو می خونن به این بازی دعوت می کنم: دخملی جون، دختری در مزرعه جون، سیما جون، مسافر جون، گیتی جون، الهام جون مامان یاسمین، جوجوقناری جون، آیدا جون و بقیه دوستام که دوست داشتن این بازی رو انجام بدن.

 


 
 
سیزدهم - این چند روز
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوستان. خوبین؟ خوش گذشت تعطیلات؟ کادوهای خوشگل و تپل گرفتین یا نه؟؟

ما که پنج شنبه یه ضد حال اساسی خوردیم و با چیزی که پیش اومد برنامه اومدن به ایرانمون به 1/0 درصد رسید و تمام این مدت برنامه ریزی و لیست خریدامون به فنا رفت فعلا مگه معجزه ای رخ بده که بتونیم بیاییم.گریه این از این.

البته ما به شوخی و خنده سپری کردیم و هیچی به روی خودمون نیووردیم که بله بعد از یکسال هم نمی تونیم بریم خانواده و دوستامون رو ببینیم......

به همسر خان هم گفتم که چقدر برنامه ریزی کرده بودم و بلیط مون هم رزروه و خلاصه هرچی بگم داغ دلم تازه تر می شه.

دیگه تا شب رفتم و اومدم گفتم کادوی من چی می شه؟؟؟ که همسرخان می گفت صبر کن می گیرم آبرومو بردی تووووووووو شیطانشیطان و من هنوز در دوران صبر به سر می برم تا ببینیم کییییییی؟؟؟

با این توصیفات دیگه گفتم از شام بیرون خبری نیست رفتم فلفل دلمه ای بگیرم که لازانیا درست کنم اما یه عالمه خرید کردم و زنگ زدم همسر اومد کمکم و تو راه گفت من شام درست می کنم و منبغلکه یه همبرگر تپل با مخلفات آماده کرد و جاتون خالی زدیم بر بدن محترم .....

شب هم به دلیل مسائلی نتونستیم زنگ به مامان اینا بزنیم و فقط با مادرشوهر و خواهر شوهر صحبت کردیم و تبریک گفتیم و لالاخواب

...............................................

جمعه صبح مامانم خودش زنگ زد و کوتاه صحبت کردیم و تبریک گفتیم (اما چقدر دلم می خواست اینهمه فاصله نبود و من می تونستم خیلی خیلی بیشتر از اینا باهاش صحبت کنم و از وجودش آرامش نداشتمو بگیرم)

همسر رفت بیرون و ظهر زنگ زد که آماده باش بریم دوچرخه سواری. انقدر خوشحال شدم و سریع آماده شدم و تا رسید رفتیم دوچرخه ها رو چک کردیم و رفتیم وای من بعد از 5- 6 سال مگه می تونستم دوچرخه رو کنترل کنم همسایه مون وایستاده بود به من می خندید تا من راه بیوفتم اما کم کم یادم اومد. تازه اگه بدونید کجا رفتیم یه جای خیلی خیلی قشنگ که بهش می گن قبرستان. وایییی مثل بهشت بود واقعا خیلی خیلی قشنگ بود. فقط نشد عکس بگیریم که ایندفعه که رفتیم حتما عکس می گیرم که ببینید.

وقتی رسیدیم خونه یه عصرونه خوردیم و یه چرت عصرگاهی و همسر بیدار شد و رفت سرکار و منم نشستم تا شب از نت مطلب پیدا کردم و خوندمخواب

...............................................

شنبه هم که امروز باشه همسر اومد و صبحانه خوردیم و اون خوابید و من رفتم سرکار. تا عصری که اومدم نهار خوردم وقتی بیدار شد خیلی پکر بود نمی دونم چرا؟؟

وقتی اینطوریه تمام انرژیه منو می گیره، نمی دونم واقعا چی کار باید بکنم خیلی وقتا؟اومد گفت ناراحتی گفتم نه اونم اصلا انگار هیچی نشه خیلی عادی رفتار کرد و تازه برام قیافه هم گرفت و رفت.

فکر نمی کنه من تمام دلخوشیم تو این تنهایی به اونه... مگه من کیو دارم اینجا یا چی کار می کنم که شاد بشم؟؟؟ دیشب که زنگ زد گفتم تورو خدا یه کاری کن که بتونیم بریم من واقعا خسته شدم احتیاج دارم به یه مسافرت و انرژی گرفتن.... گفت اگه نریم ایران حتما یه برنامه سفر می ذاریم چند روزی می ریم چند تا شهر رو می بینیم.

اما من دلم اول خانواده مو می خواد........

خدایا خودت مشکلات همه رو حل کن و یه راه حل جلوی پای ما هم بزار که بتونیم این مشکلات رو حل کنیم

خدایا نمیخوای دستمونو بگیری؟؟ مگه ما بنده هات نیستیم؟؟

به خدا ناشکری نمی کنم می دونم سلامتی دارم و هزار تا نعمت دیگه ولی دلم نمی خواد بیش از این وارد یه سری جزئیات بشم، الان اوضاع بدجوری گره خورده...

خیلی وقتا واقعا هنگ میکنم. این پست رو با کلی انرژی شروع کردم اما آخرش اینطوری شد.ناراحت

بازم مرسی که وقت می ذارید و می خونیدقلبقلب


 
 
مامان جون روزت مبارک
نویسنده : - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

چون خدا اراده کرد، نماد عشق را در زمین قرار دهد، زن را آفرید و چون خواست هستی، عشق را باور کند، او را مادر قرار داد .

قلبماچمادرم روزت مبارکقلبماچ

 

ا

این روز خوب و قشنگ رو اول از همه به مامان مهربون خودم که خیلی دوستش دارم و دلم براش یه ذره شده و مامان جونم خیلی زیاد سختی کشیده تو زندگیش تبریک می گم بعد هم به همه ی مادرای مهربون و فداکار که از خودشون بخاطر بچه هاشون می گذرن تبریک می گم. آرزو می کنم همیشه تمام مادرا سلامت و تندرست باشن و سایه شون بالا سر ما باشه که ما خیلی بهشون محتاجیم.

امسال دومین سالی که مادر بزرگم پیشمون نیست و از خدا می خوام که قرین رحمتش کنه و ازش می خوام که همیشه یاد ما باشه و دعاش بدرقه راهمون.

دوست جونام روزتون مبارک. هم اونایی که مادرن و هم اونایی که قراره بعدنا مادر بشن.ماچماچماچماچماچماچ


 
 
یازدهم- روزمرگی
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوستام. خوبین؟ خوشین؟ همه چی بر وفق مراده؟ امیدوارم برای همه همینطور باشه و شادی و سلامتی مهمون خونه ی همه باشهلبخند

منم خوبم و مشغول زندگی این چند وقته که نتونستم بیام خیلی دوست داشتم بیام و چیزای خوب بنویسم ولی متاسفانه چیز خوبی برای ثبت شدن خاطرات نداشتم و ترجیح دادم وقتی اوضاع بهتر شد بیامفرشته

 خبر خاصی نیست و زندگی مثل قبل ادامه داره فقط ساعت کاری من و همسرخان تقریبا بیشتر شده و شب ها همو می بینیم و آخر هفته ها هم مثل سابق شباش من تنهام و روزاش همسر خوابه.ساکت

می خوام یه بازی راه بندازم اما دارم فکر می کنم بهش که تکراری نباشه... کسی اگه ایده داره می تونه بگه که شروع کنیم.متفکر

دیگه چیزی نمی یاد به ذهنم. می خواستم همین چند خط رو دیشب آپلود کنم اما خوابم بردچشمک