سال های دور از خانه و خاطراتش

هر گاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن ، زیرا یا تو را از پشت میگیرد یا به تو پرواز را می آموزد.

سیزدهم - این چند روز
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوستان. خوبین؟ خوش گذشت تعطیلات؟ کادوهای خوشگل و تپل گرفتین یا نه؟؟

ما که پنج شنبه یه ضد حال اساسی خوردیم و با چیزی که پیش اومد برنامه اومدن به ایرانمون به 1/0 درصد رسید و تمام این مدت برنامه ریزی و لیست خریدامون به فنا رفت فعلا مگه معجزه ای رخ بده که بتونیم بیاییم.گریه این از این.

البته ما به شوخی و خنده سپری کردیم و هیچی به روی خودمون نیووردیم که بله بعد از یکسال هم نمی تونیم بریم خانواده و دوستامون رو ببینیم......

به همسر خان هم گفتم که چقدر برنامه ریزی کرده بودم و بلیط مون هم رزروه و خلاصه هرچی بگم داغ دلم تازه تر می شه.

دیگه تا شب رفتم و اومدم گفتم کادوی من چی می شه؟؟؟ که همسرخان می گفت صبر کن می گیرم آبرومو بردی تووووووووو شیطانشیطان و من هنوز در دوران صبر به سر می برم تا ببینیم کییییییی؟؟؟

با این توصیفات دیگه گفتم از شام بیرون خبری نیست رفتم فلفل دلمه ای بگیرم که لازانیا درست کنم اما یه عالمه خرید کردم و زنگ زدم همسر اومد کمکم و تو راه گفت من شام درست می کنم و منبغلکه یه همبرگر تپل با مخلفات آماده کرد و جاتون خالی زدیم بر بدن محترم .....

شب هم به دلیل مسائلی نتونستیم زنگ به مامان اینا بزنیم و فقط با مادرشوهر و خواهر شوهر صحبت کردیم و تبریک گفتیم و لالاخواب

...............................................

جمعه صبح مامانم خودش زنگ زد و کوتاه صحبت کردیم و تبریک گفتیم (اما چقدر دلم می خواست اینهمه فاصله نبود و من می تونستم خیلی خیلی بیشتر از اینا باهاش صحبت کنم و از وجودش آرامش نداشتمو بگیرم)

همسر رفت بیرون و ظهر زنگ زد که آماده باش بریم دوچرخه سواری. انقدر خوشحال شدم و سریع آماده شدم و تا رسید رفتیم دوچرخه ها رو چک کردیم و رفتیم وای من بعد از 5- 6 سال مگه می تونستم دوچرخه رو کنترل کنم همسایه مون وایستاده بود به من می خندید تا من راه بیوفتم اما کم کم یادم اومد. تازه اگه بدونید کجا رفتیم یه جای خیلی خیلی قشنگ که بهش می گن قبرستان. وایییی مثل بهشت بود واقعا خیلی خیلی قشنگ بود. فقط نشد عکس بگیریم که ایندفعه که رفتیم حتما عکس می گیرم که ببینید.

وقتی رسیدیم خونه یه عصرونه خوردیم و یه چرت عصرگاهی و همسر بیدار شد و رفت سرکار و منم نشستم تا شب از نت مطلب پیدا کردم و خوندمخواب

...............................................

شنبه هم که امروز باشه همسر اومد و صبحانه خوردیم و اون خوابید و من رفتم سرکار. تا عصری که اومدم نهار خوردم وقتی بیدار شد خیلی پکر بود نمی دونم چرا؟؟

وقتی اینطوریه تمام انرژیه منو می گیره، نمی دونم واقعا چی کار باید بکنم خیلی وقتا؟اومد گفت ناراحتی گفتم نه اونم اصلا انگار هیچی نشه خیلی عادی رفتار کرد و تازه برام قیافه هم گرفت و رفت.

فکر نمی کنه من تمام دلخوشیم تو این تنهایی به اونه... مگه من کیو دارم اینجا یا چی کار می کنم که شاد بشم؟؟؟ دیشب که زنگ زد گفتم تورو خدا یه کاری کن که بتونیم بریم من واقعا خسته شدم احتیاج دارم به یه مسافرت و انرژی گرفتن.... گفت اگه نریم ایران حتما یه برنامه سفر می ذاریم چند روزی می ریم چند تا شهر رو می بینیم.

اما من دلم اول خانواده مو می خواد........

خدایا خودت مشکلات همه رو حل کن و یه راه حل جلوی پای ما هم بزار که بتونیم این مشکلات رو حل کنیم

خدایا نمیخوای دستمونو بگیری؟؟ مگه ما بنده هات نیستیم؟؟

به خدا ناشکری نمی کنم می دونم سلامتی دارم و هزار تا نعمت دیگه ولی دلم نمی خواد بیش از این وارد یه سری جزئیات بشم، الان اوضاع بدجوری گره خورده...

خیلی وقتا واقعا هنگ میکنم. این پست رو با کلی انرژی شروع کردم اما آخرش اینطوری شد.ناراحت

بازم مرسی که وقت می ذارید و می خونیدقلبقلب