سال های دور از خانه و خاطراتش

هر گاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن ، زیرا یا تو را از پشت میگیرد یا به تو پرواز را می آموزد.

002
نویسنده : - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام.لبخند

فکر می کنم الان باید راجع به خودم بیشتر بگم.

خیلی اتفاقی وبلاگای خانوادگی و روزمره رو پیدا کردم، چند ماهی خوندم خیلی زیاد بهش عادت کردم البته بعضی از دوستان بهم گفتن منم یه وبلاگ درست کنم اما قدم اول که ثبت نام باشه رو چند ماهی می شه که انجام دادم ولی به چند دلیل که یکیش تنبلیه نوشتن رو شروع نکردم. اما بالاخره به پیشنهاد دخملی جون شروع کردم.خیلی وقته دیگه از روزانه هام ننوشته بودم اما الان چون هم تنهام و هم اینکه دوست دارم این روزام خاطره بشه می خوام بنویسم.

اینجا از همه چیز می نویسم.از روزمره هام از خوشی هام، از غصه هام و کلا از زندگیم. امیدوارم و دوست دارم دوستای خیلی خوبی پیدا کنم.

من اینجا فعلا مهرگانم و همسرم هم همسرخان تا ببینیم بعدا چی می شه.

من و همسرخان توسط یکی از همکارای من که عموی همسرخان می شن با هم آشنا شدیم و بعد هم باقی ماجراها اتفاق افتاد و در تاریخ 23 مهر 86 عقد کردیم و 24 مرداد 87 هم جشن عروسیمون بود و الان هم اینجائیم کجا؟

من و همسرخان در کشور ابریه آلمان زندگی می کنیم البته من ایران بودم و بعد از ازدواج اومدم اینجافرشته.

نمی دونم دستم هنوز گرم نشده برای نوشتن. دوست دارم بهتر از این بنوسیم.

فعلا برای دفعه اول کافیه. یه عالمه حرف دارم کم کم میام و می نویسم.خمیازه

تا بعدبامن حرف نزن