سال های دور از خانه و خاطراتش

هر گاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن ، زیرا یا تو را از پشت میگیرد یا به تو پرواز را می آموزد.

003
نویسنده : - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام. خوبین؟ خوشین؟ لبخند

از دیروز شروع می کنم. صبح ساعت 6 از استرس کارایی که باید انجام می دادم بیدار شدم و اول ظرفای تو سینک و شستم و بعد sms زدم به همسرخان که زنگ زد بیدار شدی گفتم آره. گفت نون می گیرم میام.منم تند تند کارام و کردم وسایل صبحانه رو اماده کردم که رسید و تخم مرغ رو سریع پختم و صبحانه خوردیم و من وسایلمو جمع کردم تا به خودم بیام خواب بود. چه خواااااابی.خواب

داشتم می رفتم که گفت بیا یه ذره پیشم بخواب بعد برو. دلم می خواست پیشش باشم و یه ذره دلم سوخت براش اما واقعا دیرم می شد (چون من کلا دقیقه نودم و همیشه باید بدو ام) خلاصه نشستم کنارش گفت یه ذره دستمو ماساژ بده. بی خیاااااال!!!! دیرم می شه.گریه اما از اونجایی که دلم سوخته بودزبان یه ذره ماساژو و بوس و بای.

رفتم اما با حالت دووووو. خلاصه رسیدم سر ساعتی که باید می رسیدم.

ساعت 2 کارم تموم شد و اومدم یه ذره سبزی خوردن و نون بربری خریدم و اومدم خونه. حالا الان هر کی اینجا رو بخونه فکر می کنه ما مصرف نونمون چقدر بالاست. انگار فقط نون خالی می خوریم. شایدم با آب قهقهه

توضیح می دم شبهه نمونه.اون نون صبح برای صبحانه بود و دوتاش بیشتر نموند البته کوچیکنا. و من بربری گرفتم برا شام فردا شب.

خلاصه که اومدم خونه کیسه ها رو همینطوری گذاشتم تو آشپزخونه و دست بهش نزدم و فقط نونا رو گذاشتم فریزر.بعد یه ذره نت گردی و اینا و رفتم سراغ همسرخان که بیدار شو.خسته شدم از تنهایییییگریه. بیدار شد و چایی و میوه و رفتم سراغ تمیز کردن خونه و و همسر خان هم رفت سر کار دوباره. من ماندم و خودم و این نت عزیزم. چند باری با تلفن صحبت کردم و خدا رو شکر شام هم داشتم. و ساعت 11 اینا خوابیدم.خواب

یکشنبه عزیز: صبح که همسری اومد فهمیدم درو باز کرد اما بیدار نشدمخجالترفت کیفش و گذاشت و اومد پیشم و .... خلاصه گفتم صبحانه رو اماده کن و منو بیدار کن. اونم حرف گوش کن ... بعد خانم از خواب ناز بیدار شدن....و صبحانه خوردیم و یه فیلمی دانلود کرده بودم-دو خواهر- اونو داشتیم می دیدیم که دیدم به به آقا خوابن.... منم تا آخرش دیدم و شروع کردم وب گرددددددددی تا الان که خدمتتون هستم.

می خواستم رولت درست کنم یه ذره حوصله ندارم، شایدم درست کردم و عکسشم گذاشتم. ببینم چی می شه. شام هم می خوام کشک بادمجون درست کنم چرب و چیلیییی با سبزی خوردنن. البته فکر نکنیدا که خیلی سبزی خوردنه . نه!!! فقط نعناع و جعفری و ترب. آخه اینجا این چیزا نیست متاسفانه.افسوس

دیگه چی؟؟؟ متفکرهمین.

می خوام اینجا بنویسم که یادم باشه که خدا همین روزا هم حواسش بهمون هست. اما خدایا می دونی همه چیزوووو. دلم می خواد خودت به بهترین شکل درستشون کنی. من خودمو و زندگیمو و همه چیو به تو سپردم.

تا بعدبامن حرف نزن